|
نسیم پاییز
تو نیستی و بازم غم زخم خورده ی پاییز در چشمانم
می نوازد اندکی باران بر نسسیم خشک گیسوهایم
آنچنان باد غرور افکند بر چشمانت
که یادم می رود هر دم عشق افسون بار دستانت
چه آشفته بازاریست خواب های پریشانت
چه زیبا آمدم در بند و افیون رویایت
چه شد آن افسانه ی زیبای فرهادم
چه شد رسوایی افسانه ی عشق شیرینت
باورت نیست که اندوه از دلم خالی ست
یک نفس بر دیدنت در تن من باقی ست
#پریزاد
|